خرید بک لینک
نمیدونم دقیقا از چی باید بنویسم ولی کلی معادله چند مجهولی حل نشده تو ذهنم دارم هر چند فکر میکنم که نباید خیلی بهشون فکر کنم وگرنه مخم شدیدا دچار هنگ غیرقابل برگشت میشه...یه فصل پرتنش به خط پایان رسید...ترم بعد یه آزمون بزرگ دیگه...کلی درس پرواحد با دغدغه ی راه رفتن روی لبه ی پرتگاه!:/ ترم تابستونی و درسایی که فلسفه وجودشون فقط بالابردن معدله اونم الان فلسفه ی رو به انحطاط و انقراض چون به جایی رسیدیم که مثلا تاریخ امامت ده تا افتاده داشتیم:/...از اینکه چهارواحدم خالی بود این ترم و اجازه ندادن عمومی بردارم و حالا باید کلی بدوم اینور اونور که وسط مرداد برم اخلاق پاس کنم شدیدا یه حس تنفر دارم و به هیچ عنوان از این یه مورد تو زندگی نخواهد گذشت باشد که آه ما هم یه جایی گیرا شود...بماند که توصیف تک تک امتحانا خارج از حوصله اس اما همین حد که حس میکنم امتحانا توان علمی هیچ احدیو نمیسنجه!از امتحان میای با رفرنس چک میکنی تو یه غلط داری رفقات 7تا فرضا اونا بیست میشن تو نوزده چون اونا ترجمه یه صفحه مقاله داشتن:/...یا اینکه استاد کل ترم و درسی که داده رو هم چهارصفحه میشه ولی تهش اونی که کلاس نیومده ویس گوش نداده نمره اش مثه اونی که همه اینکارا رو کرده و کلی مطلب اضافه دیگه هم خونده میشه البته در منصفانه ترین حالت وگرنه بهترن میشه چون جناب استاد زحمت نکشیده به امتحانش فک کنه یه سری سوال زده در 60 سری که معلوم نیست چیه یا حتی خودش میتونه با این سوالا نمره پاسیو بیار! قسمت جالبش اینه که هیشکی از درس هیچی نمیفهمه:(همچین قشری هستیم ما دانشجوها... اینجوری میشه که طرف میره بالا سر مریض بهش میگن طحالو معاینه کن دست میزاره رو کبد:/ به امید تکرار چنین دلاوری هایی در ترم های بعد... و ترم بعد با وجود همه ی نگرانی هاش برای من یه ترم خاصه...امشب شب اخریه که یه همچین پوزیشنی رو تجربه میکنم تا یه مدت نسبتا طولانی...دلتنگی ها همیشه هستن چ وقتی میای چ وقتی هستی و چ وقتایی که میخوای بری...آسمون امشب بغض داشت...دلم خیلی تو خیابونای اینجا گرفت... نمیدونم انگار قراره من با دلتنگی زندگی کنم...یه دلگیریه دلتنگ طوری!:((... اینجا فقط اینجا نیست فقط یک جا نیست اینجا بخشی از زندگیه منه...

پ.ن بی سروسامون رفیق بغضه جاده بدرود

#msh

پ.ن آنچه میخواهیم نیستیم و آنچه نیستیم میخواهیم...آنچه دوست داریم نداریم و آنچه داریم دوست نداریم...و عجیب است هنوز امیدوار به فردایی روشن هستیم...ساعت ها را بگذارید بخوابند...بیهوده زیستن نیازی به شمردن ندارد...دکتر علی شریعتی

برچسب: نویسنده: ترانه احمدی تاريخ: شنبه 17 مهر 1395 ساعت: 17:24

صفحه بندی