- تاریخ: 1401/11/2 ساعت: 18:47
سلام سلام . من هستیم . از آشنایی با شماها خیلی خوشهالم .
دیوونه طوری! - تاریخ: 1395/8/16 ساعت: 5:53
فکر کنید که اصلا به موضوع خاصی فکر نمی کنید البته در حالیکه فکر نمی کنید بازهم تو فکرتون هست و در واقع فکر می کنید یعنی یه چیزی تو فکرتون هست ولی سعی می کنین فقط واسه چند لحظه از صحن علنی فکرتون بیارینش بیرون و لی با تمام این حرفا همچنان حواستون به اون فکره هست ولی فکرشو دقیقااون جایی که هستین نمیکر...
خالی... - تاریخ: 1395/8/15 ساعت: 23:13
نمی دانم چطور توصیفش کنم... سخت نیست فهمیدنش اگر نبض روزهایم را بگیری و شب ها بالشم را لمس کنی... اما... گفتنش سخت است اصلا نمی دانم واژهای برای بیانش هست؟؟ آخر می گویند زبان هم اختراع بشر است و به خیانت توام... باور کن خودت متوجه خواهی شد اگر یک روز فقط یک روز با من زندگی را فقط خوب بشنوی... گلایه ...
بدون عنوان!... - تاریخ: 1395/8/6 ساعت: 22:10
بابا لنگ دراز عزیز! ندان که دوستت می دارم تمام دلخوشی دنیای من بر این است که ندانی و دوستت بدارم وقتی می فهمی و میرانی ام چیزی درون دلم فرو می ریزد چیزی شبیه غرور #جین_وبستر پ.ن۱ گاهی سکوت میکنی چون آنقدر رنجیدی که نمیخواهی حرف بزنی... پ.ن۲ قابل احترام سر به زیر عزیزم!تو لااقل مرا بین زمین و آسمان ن...
هنوزم همونم؛ یکم مبتلاتر... - تاریخ: 1395/7/28 ساعت: 9:14
از کنارش که عبور کنی سرش را پایین می اندازد...نگاه های کوتاه یا حتی زیرچشمی و مخفیانه اش را هم میدزدد...بی اندازه متین و سر به زیر...عجین شده با یک پختگی قابل احترام...آرام که می گذرد مخاطب قرارم می دهد بی آنکه مرا بشناسد یا من او را...اشناییمان به حد همین گذرهای آرام و سر به زیر بوده...و همین باعث ...
#تو - تاریخ: 1395/7/26 ساعت: 5:48
هزار جور که فکر و خیال ببافی ته ماجرا به جایی میرسی که روزمره ترین کارت هم بین آن همه شلوغی از یاد میبری...به همین سادگی...و این شروع داستانیست که قرار است روز های آینده را با آن زندگی کنی.... نه که همه ماجرا آن قصه همیشگی نخراشیده و نتراشیده بی انجام است...نقل این حرف ها نیست بیهوده چرانی های یک ذه...
دلتنگ طوری! - تاریخ: 1395/7/17 ساعت: 17:24
نمیدونم دقیقا از چی باید بنویسم ولی کلی معادله چند مجهولی حل نشده تو ذهنم دارم هر چند فکر میکنم که نباید خیلی بهشون فکر کنم وگرنه مخم شدیدا دچار هنگ غیرقابل برگشت میشه...یه فصل پرتنش به خط پایان رسید...ترم بعد یه آزمون بزرگ دیگه...کلی درس پرواحد با دغدغه ی راه رفتن روی لبه ی پرتگاه!:/ ترم تابستونی و...
دلیلی هست؟؟؟؟؟؟ - تاریخ: 1395/7/17 ساعت: 17:24
بعضی وقتا فک میکنم چه دلیلی هست که باشیم؟؟؟...بخوام راستشو بگم الان چند ساعتی از له بودنم گذشته ولی هنوزم له ام...نمیخوام له باشم نمیخوام غر بزنم نمیخوام فک کنم،فک کنن ضعیفم...ولی نمیشه که نباشم اونقد بغض دارم که قانع بشم نبارم چون هیچیو حل نمیکنه که هیچ بغضمم بند اومدن نداره...شبای تاریک زیادی تو ز...
زندگی از هرچیز دیگری قوی تر است!... - تاریخ: 1395/7/17 ساعت: 17:24
هی فلانی!زندگی شاید همین باشد یک فریب ساده و کوچک! آن هم از دست عزیزی که تو دنیا را، جز برای او وجز با او نمی خواهی. من گمانم زندگی همین باشد! مهدی اخوان ثالث پ.ن هر چی بیشتر میگذره همه ی جذابیت ها و نداشته ها برات کوچیک و کوچیک تر میشن کسی چمیدونه شاید زندگی همینه... پ.ن آه بی تاب شدن عادت کم حوصله...
اولشه... - تاریخ: 1395/7/17 ساعت: 17:24
دو بیگانه ی هم درد از دو خویشاوند بی درد یا ناهم درد با هم خویشاوند ترند... # هبوط در کویر پ.ن من و به حال من رها نکن...
جز تو... - تاریخ: 1395/7/17 ساعت: 17:24
بدهکارتر از آنیم که باید باشم...که بخواهم با کمی مظلوم نمایی و نخ نما کردن ممنونم سرو ته ماجرا را هم بیاورم...از اینکه روایت یک نامه را گوش کنی و یک بغض نابجا شاید ته گلویت را فشرده باشد...از اینکه خودت را چقدر دور از نامه دیدی و آه کشیدی برای یک جو معرفت...از هر چه که در ذهنت وزن گرفت خودت را قلم گ...
پی احساس آرامش... - تاریخ: 1395/7/17 ساعت: 17:24
مهم نیست که چقدر حجم روزها به کوتاه شدن میل می کند...مهم نیست که قصه خواب های خیال برانگیزه متوهم دوباره تکرار میشود...مهم نیست که بلاگفا برای نوشتن احساست ارور میدهد که انگار بلاگفا هم تم نصیحت گرفته...خویشتن دار باش کاربر گرامی!...مهم نیست که دنیا چقدر میخواد شور ماجرا را در بیاورد...مهم نیست که ع...
شاید... - تاریخ: 1395/7/17 ساعت: 17:23
زندگی آنقدر این داستان ادامه دارد...نوشته که دیگر کارم شده ساختن آنچه در قسمت آینده خواهید دید...ادامه و آینده مهم هم که باشند باز نمی ارزد که این داستان به زوالی مبهم و بی اندیشه بگذرد...بگذرد که این روزها اندیشیدن چیزی فرای حکم ابد است...ابد روز انفرادی شلوغ ،مرموز ،بی شرم،بی ثبات،بی روح و مملو از...
بدون شرح... - تاریخ: 1395/7/17 ساعت: 17:23
دیگر شک ندارم که چیزی برسرم آمده است.به طرز یک بیماری آمد،نه مثل یک یقین معمولی یا امری بدیهی. زیرجلدی و کم کم جا گرفت؛من خودم را کمی عجیب و یک خرده ناراحت حس کردم،همش همین.به محض آنکه جا گرفت دیگر جم نخورد،ساکت و آرام نشست و من توانستم خودم را قانع کنم که چیزیم نیست و آن یک آژیر کاذب است و الان دار...

برچسب‌های مرتبط

خالی ابی | خالی خالی کلاه قرمزی | خالی شدن کمر | خالی بندی | خالی شدن زانو | خالی بندی فیلم هندی | خالی ابی متن | خالی بند | خالی نشان دادن فلش | خالی شدن باطری ماشین