بعضی وقتا فک میکنم چه
دلیلی هست که باشیم؟؟؟...بخوام راستشو بگم الان چند ساعتی از له بودنم گذشته ولی هنوزم له ام...نمیخوام له باشم نمیخوام غر بزنم نمیخوام فک کنم،فک کنن ضعیفم...ولی نمیشه که نباشم اونقد بغض دارم که قانع بشم نبارم چون هیچیو حل نمیکنه که هیچ بغضمم بند اومدن نداره...شبای تاریک زیادی تو زندگی داشتم و امشب شاید یکی شاید ترینه اوناس...نمیدونم...هیچکی تو اینجور ماجراها خودشو درگیر نمیکنه...همه چی داره به یه چیز خیلی فاجعه میل میکنه حتی بدتر از اون من فک کنم در حال حاضر دنیا دقیقا همون خیلی فاجعس..خیلی دو دو زدم چیز خوبه رو پیدا کنم اما انگار من همیشه یه قدم ازش عقبم نه که چون چیز خوبه رو ندارم ناراحتم چون میدونم اون چیزایی هم که دارمو سر لطف دارم هممون همینیم...له ام واسه پله های عجیبو غریبی که زدیم خرابشون کردیم آسانسور ساختیم...واسه چراغ ترمز ماشینایی که یه چی کم دارن که اگه نداشتن روشن نمیشه که نور بالا نمیخوردن که بوق نمیخوردن...سر عجیب و غریب ناشناخته شدن آدما...سر ترسناک شدنشون...اینکه پول و بی پولی دو تا اتفاق متفاوت بود اما دوتا گندزن شبیه شدن...اینکه تفاوت مال یه چی حدود صد سال عقب تراس هر چی میگذره مثه چشم کرکره ایا میشیم شبیه و شبیه تر...همچنان له ام اونقد که نمیتونم بگم واسه چی؟؟؟؟...که واسه چی این دنیا هست و کلی شب و روز تاریک...کلی گرسنگی...همه گرسنه ایم همه فقیریم همه مردیم...فقط تو یه توهم پوچ ادای زنده ها رو درمیاریم...هر چقدر فکر کردم نقطه ی روشنی پیدا نکردم واسه بودن...جز یه چی که باعث میشه همه چیو به جون بخری و تصمیم بگیری وارد دنیا بشی و زندگیو زندگی کنی...گل نازم هیچ دلیلی جز تو ندارم...
برچسب: دلیل هستی,
نویسنده: ترانه احمدی
تاريخ: شنبه
17 مهر
1395 ساعت: 17:24