خرید بک لینک
هزار جور که فکر و خیال ببافی ته ماجرا به جایی میرسی که روزمره ترین کارت هم بین آن همه شلوغی از یاد میبری...به همین سادگی...و این شروع داستانیست که قرار است روز های آینده را با آن زندگی کنی.... نه که همه ماجرا آن قصه همیشگی نخراشیده و نتراشیده بی انجام است...نقل این حرف ها نیست بیهوده چرانی های یک ذهن مغشوش که تازگی ندارد...بماند که تو بهانه دستش دادی و هوایی کردن ذهن غربتی بی حوصله ام برایت کاری نداشته...بگذریم که گاهی فکر میکنم بدون تو زندگی میانجی ی را اضافه به دوش میکشد...و یواشکی بین خودمان بماند که من از حماقت های گه گاهی بسیار دارم...کاف می گوید بزرگ شده ای...اه که بزرگ شدن تاوان های بزرگی هم دارد...اینکه ما قرار است از تمام آنچه هست و نیست به یک رضایت نسبی که گویا خوشبختی است برسیم شاید کار خیلی سختی نباشد البته پیش از میلاد زیاده خواهی هایمان یا حتی خویشتن خواهی های غلو شده ای که زندگی را به کام خویشتن خویش یا خویشتن دیگری زهر کرده ایم...این روزها منم وهوای روزهای آخر مهر و دغدغه دستپاچه کننده بی مزه ای به نام تو...

پ.ن فرق بزرگیست

میان کسی که

تنها مانده

و کسی که

تنهایی را انتخاب کرده است...

صدسال تنهایی

# گابریل _گارسیا_مارکز

برچسب: نویسنده: ترانه احمدی تاريخ: دوشنبه 26 مهر 1395 ساعت: 5:48

صفحه بندی