بدهکارتر از آنیم که باید باشم...که بخواهم با کمی مظلوم نمایی و نخ نما کردن ممنونم سرو ته ماجرا را هم بیاورم...از اینکه روایت یک نامه را گوش کنی و یک بغض نابجا شاید ته گلویت را فشرده باشد...از اینکه خودت را چقدر دور از نامه دیدی و آه کشیدی برای یک جو معرفت...از هر چه که در ذهنت وزن گرفت خودت را قلم گرفتی...باید به عقب بازگشت...یک دنیا زندگی یک دنیا تحمل نارفیقی های دوران یک دنیا کنار آمدن با پچ پچ های عذاب آور مشتی بی انصاف یک دنیا تحقیر و یک کوه صبر...بزرگترین آرزو هم برای شبی از تاریکی های عمرت بسیار ناچیز و خجل است...شرمنده تر از آنم که بخواهم توصیفت کنم هر چند مگر نه اینکه پروردگار آدمی در وصف نگنجد...
پ.ن # حضرت عشق...پ...د..ر
پ.ن گاهی احساس میکنم روی دست های خدا مانده ام
خسته اش کرده ام
خودش هم نمیداند
بامن چه کند...
♣♣♣